خرید بک لینک
پاییز عاشقی اش همین محرم بود. کارش شده بود همین، برای شله زرد و برنج زعفران میرساند. کار خیلی سختی نبود اما وقتی که نگاهش به چشمهای فاطمه می افتاد، تمرکز روی پخش کردن زعفران ها خیلی سخت میشد. اگر حامد بود حتما میگفت سخت ترین کار بعد از کارگری توی معدن همین پخش کردن زعفران هاست و بلند بلند میخندید.قرار بود زعفران ها را از مغازه حاجی بگیرد و ببرد پای دیگ هیئت. حامد را وسط راه دید و باز هم همان موضوع همیشگی را پیش کشید.حامد نگاهی کرد و گفت:پسر خسته نشدی بسکه آبجی ما ضایعت کرد؟شهره آفاق شدی و بازهم بلند بلند خندید و ادامه داد زعفران ها را بده به من و برو کیسه

برچسب: زعفران,زعفرانیه,زعفران سحرخیز,زعفران ایران,زعفرانيه,زعفرانی,زعفران بهرامن,زعفران ساب,زعفران دم کرده,زعفران مصطفوی, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 20:12

چه واژه غریبیه این "تنــــها"
"تن" که نماد فرد و تک بودن
و "ها" که نماد جمع !
شاید اشاره به روضه خاصی داشته باشد، مثلا فَقطَّعوه بالسیوف ارباً اربا

برچسب: تنهایی,تنها,تنهایی لیلا,تنهای وحشی,تنهام,تنها در خانه,تنهايى,تنهایی پر هیاهو,تنهای,تنها ماندم, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 15:14

دیشب خواب دیدم انگشترم را پیدا کردم،یک آه بلند کشیدم و حس اضطراب گم کردنش را قورت دادم.چند بار دور انگشتم چرخاندمش و به نقش و نگارهای روی رکابش نگاه کردم. نگین فیروزه ای اش عجیب آرومم کرد.سرچهارراه منتظر بودم تا چراغ عابر سبز شود،صدای آقا پسر آقا پسر دختری باعث شد سرم رو برگردونم سمتش، چشمهای مشکی درشتش به دلم امان نداد،موهای مشکی که از شال سبزش بیرون بود و لبهای کشیده و قرمزش تمام گلهای سرخی را که تا حالا بوییده بودم به یادم آورد. پرسید: آقا پسر این آدرس رو بلدید؟ گفتم: بله، یکم جلوتر اون دست خیابون. گفت: ای وای! من که از همونجا اومدم! میشه من رو برسونید

برچسب: فیروزه,فیروزه خواننده,فیروزه ای,فیروزه اطهاری,فیروزه نیشابور,فیروزه مقدادی,فیروزه جزایری دوما,فیروزه خواننده قدیمی,فیروزه کوبی,فیروزه خواننده تاجیک, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 8:19

حادثه ها زود فراموش میشن، نمیدونم چندسال از اون حادثه میگذره،ده سال؟دوازده سال؟اما این رو میدونم که اگه حتی بیست سال دیگه هم بگذره انگار همین چند لحظه قبل بود که سقف برزنتی مسجد شروع کرد به آتش گرفتن و مثل باران ریخت روی سر مردم.هشتادوچند نفر پروانه وار سوختن.یه عده زیردست وپا موندن،چه قدر چادرها سوخت.چندسال از اون حادثه میگذره؟ده سال؟دوازده سال؟لحظه های فراموش نشدنی بود و یک تجربه تلخ برای من.لحظه هایی که تو این چندسال هروقت اثر سوختگی روی دستم رو نگاه میکنم یادش می افتم.یاد اون لحظات که خیلی تلاش کردم برای دیگران تعریفشون کنم اما نتونستم اون حس ر

برچسب: نویسنده: باران حسینیان تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 8:04

دوران راهنمایی یک معلم داشتیم پایش را میگرفت دستش و با عصا فوتبال بازی میکرد و حتی گل هم میزد.ما هم میخندیدیم و میگفتیم: قبول نیست شما با سه تا پا بازی می کنید.

پ.ن: به بهانه پست "جان-بازی" وبلاگ ویار تکلم

برچسب: نویسنده: باران حسینیان تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 2:22

تصمیم گرفتم آخرین بعدازظهر دوشنبه ای که خواستم برم سینما نیم ساعت قبل از شروع فیلم برم کوچه پایینی و شروع کنم به سیگار کشیدن، بدون اینکه به رفتگری که فردا قراره اون رو جمع کنه فکر کنم با نوک انگشت شستم آروم بزنم ته فیلتر سیگار تا خاکستراش بریزه کنار جوی،با تمام سرفه های بینش هرجور هست سیگار رو تا تهش بکشم و فیلتر نارنجی با خال خال های سفیدش رو بندازم زیر کفشم و لهش کنم.بعد برم تند تند دکمه انتظار آسانسور رو بزنم تا یکی از دوتا آسانسور بیاد و باز بشه.پنج دقیقه قبل از شروع فیلم برم سالن شماره سه و اون گوشه وسط سالن، روی صندلی دوازدهم ردیف ششم بشینم و عینک

برچسب: نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:42

حرف اینجاست که یکسال گذشت
ما پیرتر شدیم
و دلتنگ تر

تشکر میکنم از همه کسانی که در این یکسال پا به پای من نوشته های "شکلات تلخ" رو خوندن.
باشد که مستدام باشیم.

#تولد یکسالگی پسری با شالگردن سفید

برچسب: سال گشتگی است این,سال گشتگی,سال گشتگی ست این,سال گشت,معنی سال گشتگی,نمایش سالگشتگی,سال تاسیس گشت,تئاتر سالگشتگی,معنی کلمه سال گشتگی,سال نو گشت, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:42

پیرمرد، کلاه سبز سیدی اش را روی موهای سفید و کم پشت سرش تکانی داد و گفت: "بیست تومن که زیاده،ارزونتر نداری؟"دستفروش نگاهی به بساط کفش هایش انداخت و گفت: "گفتی سایزت چنده؟" و قبل از اینکه پیرمرد جوابی بدهد یکی از کفشهای تابستانی بساطش را گرفت جلوی پیرمرد و گفت: "بیا ببین این خوبه؟"پیرمرد سید که چشمش دنبال یکی از کفش های چرم بود مکثی کرد و گفت: "خوبه ها اما میدونی امشب برای پسرم میخوایم بریم خواستگاری باید یکم مجلسی تر باشه"و نگاهش را روی کفش های بساط سُر داد.پسر جوان گاری به دستی که سمت دیگر پیاده رو ایستاده بود نگاهی به کفش های چندبار وصله خورده سید انداخت

برچسب: ماه به رنگ قرمز,به رنگ ماه, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:42

تا حالا خواب کسی رو که دوسش داری رو دیدی؟ یه نور دم غروبی سایه اش رو میندازه روی پرده اتاقت.بعد فقط چند ثانیه میاد و خیلی با لبخند از کادر خوابت میره بیرون.صبح که از خواب بلند میشی تقریبا تا شب توی هپروت لبخندش سِیر میکنی و لحظه به لحظه با خیالش سعی میکنی برای خودت داستان بنویسی.اما امان از فردای اون روز.دلتنگی میاد سراغت که انگار هرروز به مدت هفت ماه ساعت 5 عصر تمام خیابان وصال رو باهاش قدم میزدید و حالا امروز گفته نمیاد و براش کار پیش اومده.مجبور میشی خودت دست تنهایی خودت رو بگیری و راه بیوفتی توی خیابون وصال و از زیر درخت هاش رد بشی وبپیچی توی خیابون ا

برچسب: سطل آب یخ,سطل آب یخ گوگوش,سطل آب یخ چیست,سطل آب یخ مرتضی پاشایی,سطل آب یخ در ایران,سطل اب یخ اپارات,سطل اب یخ بازیگران,سطل آب یخ شکیرا,سطل اب یخ بازیگران ایرانی, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:42

هنوز یادمه وقتی سر صف ایستاده بودیم که آقای غیاثی گفت «قدر این لحظات رو بدونید تا چشم بهم بزنید بزرگ شدین،موهاتون سفید شده، رفقاتون عوض شدن،قدر سن و سال و این رفاقت هاتون رو بدونید!» بچه ها رو نگاه کردم؛ غالبا داشتن چشمک میزدن و میخندیدن و میگفتن وای فردا شد و از این دست طنزهای کودکانه.
اما امروز که بعد بیست و چهارسال موهای سفید آقای غیاثی رو توی خیابون دیدم ناخوداگاه پلک هام بهم خورد.
زمان فقط موهای سیاهمون رو سفید نکرد.معصومیت دوران بچگی رو هم از ما گرفت.

برچسب: ماشین زمان,ماشین زمان هیتلر,ماشین زمان بل,ماشین زمان ایرانی,ماشین زمان نازی ها,ماشین زمان فیلادلفیا,ماشین زمان چیست,ماشین زمان ال جی,ماشین زمان عمو پورنگ,ماشین زمان تلویزیون ال جی, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:42

آخرین دفعه ای که برای نون گرفتن از ماشین پیاده شد هم خودش یادشه هم شاطر، اما الان شاطر نون رو براش میاره دم ماشین.
سالها میگذره و موهاش سفید شده اما ماشین خیلی تغییر نکرده، فقط روی سقف یک ویلچیر اضافه شده و پلاکش شده ویژه جانبازان...

برچسب: پارس آنلاین,پارس خودرو,پارتی,پاک, اکانت تلگرام,تهران,پارسا پیروزفر,پاپ موزیک,پاتایا,ایرانی,پاک, اکانت اینستاگرام, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:42

خیلی حس خوبیه که پیوند کسی بشی،یجور حس تعلق به همراه میاره برای آدم. یجورایی دفتر زندگی رو ضخیم تر میکنه.یجورایی یکی هست که بهش فکر کنی و موقع نوشتن از خودت بپرسی "الان اینجور بنویسم بیشتر خوشش میاد یا فلان جمله رو بکار ببرم!؟"حالا این رو تعمیم بدید به زندگی،یکی باشه که همه کارهاش برای تو باشه،نوع پوشش،نوع آرایشش،نوع غذا درست کردنش و همه نوع های دیگش، حتی اخلاق و خصوصیات ذاتیش رو!بالطبع تو هم تغییر میکنی برای خواسته های اون.این رو بهش میگن عشق،و هرگونه علاقه غیراز این در دسته دوست داشتن هاست.مثل همین دوست داشتن های آدم های امروزی،حتی در بین زوجین

برچسب: پیوندها,پیوندهای جرس,پیوندهای عصر ایران,پیوندهای شیمیایی,پیوندهای الف,پیوندهای روزانه,پیوندهای کووالانسی,پیوندهای وبلاگ,پیوندها عصر ايران, نویسنده: باران حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:42

صفحه بندی